عبد الله الأنصاري الهروي

59

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

اين پيغام است و خلعت برجاست ، صبر را چه روى و آرام را چه جاست . روزى كه سر از پرده برون خواهى كرد * دانم كه زمانه را زبون خواهى كرد گر زيب و جمال ازين فزون خواهى كرد * يا رب چه جگرهاست كه خون خواهى كرد الهى ! ياد تو ميان دل و زبان است ، و مهر تو در ميان سر و جان ، يافت تو زندگانى جان است و رستخيز نهان . اى ناجسته يافته و دريافته نادريافته ، يافت تو روز است كه خود برآيد ناگاهان ، او كه ترا يافت نه به شادى پرداز نه به اندهان . الهى ! عارف ترا به نور تو مىداند ، از شعاع نور عبارت نمىتواند ، در آتش مهر مىسوزد و از ناز باز نمىپردازد . جوينده تو هم چو تو فردى بايد * آزاد ز هر علّت و دردى بايد ديدار دوست بهره مشتاقان است ، روشنايى ديده و دولت جان و آيين جان است ، راحت جان و عيش جان و درد جان است . هم درد دل منى و هم راحت جان اى رستاخيز شواهد و استهلاك رسوم ، عارف به نيستى خود زنده است اى ماجد قيّوم ، همه در آرزوى ديدارند و من در ديدار گم ، سيل كه به دريا رسيد از آن سيل چه معلوم ؟ جهان از روز پر است